فیلم محبوب من

فیلم محبوب من –  بهترین فیلم‌ های یک دهه‌ اخیر جشنواره کن

در یک دهه‌ اخیر، آثار درخشانی در بخش اصلی جشنواره کن به نمایش در آمده اند و با یکدیگر به رقابت پرداخته اند. این هفته شهرزاد شاه کرمی، احسان کریمی، امیرحسین رضایی فر و پژمان خلیل زاده آثار مورد علاقه خود از ده سال اخیر جشنواره کن را معرفی کرده اند.

در عصر دیجیتال که جهان سراسر در سیطره‌ی انبوه اطلاعات قرار دارد، یکی از معضلات همیشگی علاقه‌مندان به سینما انتخاب فیلم است. همه ساله در کشورهای مختلف، فیلم های بسیاری ساخته می‌شوند و فیلمسازان جدید از نقاط مختلف جهان سر بر می‌آورند و فیلمسازان قدیمی نیز در تکمیل گذشته‌ی درخشان خود، آثار جدیدشان را جلوی دوربین می‌برند.

از سوی دیگر تاریخ سینما با آن عظمت حیرت انگیز و تاریخچه‌ی غنی خود در دسترس همگان قرار دارد. امروز و با ظهور هاردهای کوچک، بیش از صد و ‌بیست سال گنجینه‌ی تمام نشدنی سینما در جیب ما جا خوش کرده‌ و ما را به عیشی مداوم دعوت می‌کند. از آثار صامت تا ناطق، از سیاه و سفید تا رنگی و از کمدی‌ها و وسترن‌های کلاسیک تا فیلم‌های مدرن و هنری، همه و همه به راحتی در جهان بی‌کران دیجیتال برای تماشا موجود است. در این هجوم اطلاعاتی، مخاطبان در بسیاری از موارد برای انتخاب فیلم‌ها برای دیدن گیج می‌شوند و بین آثار متعدد سرگردان می‌شوند.

هر چهارشنبه در بخش “فیلم محبوب من”، منتقدان ما در یک موضوع خاص به معرفی آثار مورد علاقه‌شان به همراه یک بررسی کوتاه از آن می‌پردازند. در این نوبت، شهرزاد شاه‌کرمی، احسان کریمی، امیرحسین رضایی‌فر و پژمان خلیل‌زاده آثار مورد علاقه‌ی خود از ده سال اخیر جشنواره کن را معرفی کرده اند.

شهرزاد شاه‌کرمی: خرچنگ (۲۰۱۵، یورگوس لانتیموس)

گرگور سامسا در رمان مسخِ «فرانتس کافکا» به سوسک تبدیل شد. از همان ابتدا که چشم باز کردیم او سوسک شده بود. اما راوی رمان هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها نوشته‌ی «رضا قاسمی» در پایان رمان آن‌چنان تکان‌دهنده به سگ تبدیل می‌شود که پس از خواندن واپسین عبارات رمان، ما را بهتی عظیم فرامی‌گیرد.

فیلم سینمایی خرچنگ

ایده‌ی تبدیل شدن انسان به حیوان و اشیا یا موجودات نیمه ‌انسان‌ـ‌نیمه‌ حیوان در قصه‌های فولکلور، داستان‌های علمی‌ـ‌تخیلی، رمان‌ها، قصص مذهبی ادیان و باورهای عامیانه وجود داشته است. «یورگوس لانتیموس»، فیلم‌ساز جوان یونانی، با ساخت فیلم خرچنگ و پس از آن کشتن گوزن مقدس نشان داد که به بهره‌گیری از ایده‌های برآمده از ادبیات و اسطوره علاقه‌مند است. فیلم خرچنگ با روایت زنی آغاز می‌شود که در نیمه‌ی داستان به هویت او پی می‌بریم. در نیمه‌ی نخست فیلم؛ فصل حضور شخصیت اصلی ـ‌دیوید‌ـ با بازی «کالین فارل» در هتل، زن به روایت ماجراهایی می‌پردازد که خود شاهد آن نبوده است و پس از ورود دیوید به جنگل و آشنایی با زن، روایت به‌طور مستقیم صورت می‌گیرد.

موضوع برقراری رابطه‌ی عاشقانه و غلبه بر تنهایی دو سال پیش از فیلم خرچنگ دستمایه‌ی فیلم “او” (Her/2013) ساخته‌ی «اسپایک جونز» بود. با این تفاوت که شاید بتوان گفت لانتیموس خوش‌بین‌تر از جونز است. چراکه به گفته‌ی شخصیت لنگانِ فیلم، اینکه به دروغ تظاهر به تناسب با فردی داشته باشی، بهتر از آن است که به حیوان تبدیل شوی. دیوید در انتهای فیلم برای همراهی با معشوقه‌ی کور خود، تن به ایجاد تناسب می‌دهد و چشمانش را با دستان خود نابینا می‌سازد تا به عشق و رابطه بپیوندد و هم‌چون برادرش در قامت سگ از دنیا نرود. شاید کمی باید پا را فراتر گذاشت و گاهی عشق و رابطه‌ی انسانی را با وجود همه‌ی مخاطراتش، چشم‌بسته پذیرفت!

امیرحسین رضایی‌فر: من، دنیل بلیک (۲۰۱۶،کن لوچ)

«من، دنیل بلیک» از معدود آثار دهه‌ی اخیر است که در عین پایبندی به زیبایی‌شناسی سینمای جریان اصلی، اندیشه‌ی معارضی را بیان می‌کند. عمدتا درام‌های واقعگرایانه‌ای که در بستر سینمای غالب ساخته می‌شوند، از مرحله‌ی بازنمایی صرف جلوتر نمی‌روند و ناتوان از ارائه‌ی راهکار یا بیان اندیشه‌‌ی مخالف، با طبیعی‌سازی، به بازتولید هر چه بیشتر ایدئولوژی‌های حاکم بر جامعه دامن می‌زنند. بداعت کن لوچ آن‌جا است که زیبایی‌شناسی همه کس فهم کلاسیک را برای بیان اندیشه‌ای به‌کار می‌گیرد که باید رد پایش را در سینمای سیاسی/هنری اروپا جست.

من دنیل بلیکحاصل یک چنین رویکردی به فرم، علاوه بر گریز از روشنفکرمآبی‌های فرمیک، سهل الوصول‌تر شدن درک فیلم برای مخاطب عادی است؛ یعنی همان طبقه‌ای که فیلم برای آن‌ها ساخته شده. کن لوچ با ترسیم دنیل بلیکِ(دیو جانز) بازمانده از کار و مستمری بیکاری، مخالفت صریح خود را با بوروکراسی انگلستان اعلام می‌دارد و بدون بریز و بپاش و در کمال سادگی، ضعف سیستم را به نقد می‌کشد. لوچ خواهان جامعه‌ا‌ی سوسیالیستی است که در آن دنیل بلیک(و هر فرد دیگری) یک شهروند است، نه بیشتر و نه کمتر.

احسان کریمی: انگل (۲۰۱۸، بونگ جون هو)

از «انگل» پس از تصاحب جوایزی متعدد از جشنواره‌‌ها و مراسم‌‌های سینمایی به کرات یاد شده است اما با این وجود، ذکر آن به عنوان یکی از موفق‌‌ترین و مهم‌‌ترین فیلم‌‌های ده سال اخیر جشنواره‌‌ی کن اجتناب‌‌ناپذیر است.

بونگ جون-هو که با «خاطرات قتل» و «مادر» فیلمسازی مستعد نام گرفته بود، نگاهش در این فیلم بر حقیقت تلخ و عریانِ اختلاف طبقاتی در یک جامعه و رنج و خشمِ منتج از آن متمرکز شده است؛ جایی که بی‌‌رحمی‌‌ها و زشتی‌‌های رفتار انسان در شرایط نابرابر اجتماعی نمایان می‌‌گردند و فرودستان برای بالا کشیدن خود، سرنوشتی تراژیک انتظارشان را می‌‌کشد.

اشتراکات سه فیلم دله‌دزدها، انگل و وداع

نکته‌‌ی قابلِ توجه در مورد فیلم، بهره‌‌گیری از ژانرهای مختلف و لحنی متغیر در طول مسیر خود است؛ «انگل» با لحنی کمیک آغاز می‌‌کند و بعد لحن آن با پیچشی در داستان، نگران‌‌کننده/اضطراب‌‌آور و در پایان، تراژیک می‌‌شود؛ نکته‌‌ی جالب در اینجاست که فیلم به واسطه‌‌ی تغییر لحن هیچ‌گاه آسیب نمی‌‌بیند و در واقع تا پایان، یکدستی و انسجامش را در قصه حفظ می‌‌کند.

به صورت کلی «انگل» در جایگاه یک کمدی سیاه قرار گرفته است و برخلاف ظاهرش، باطنی ترسناک و شوم دارد. از فیلم بونگ جون-هو می‌‌توان به عنوان شاهکاری از سینمای کره نام برد که با نگاهی انتقادی، اختلاف طبقاتی را در جامعه‌‌ی سرمایه‌‌دار به شکل ترسناک نشان می‌‌دهد و در این بین نیز به شایستگی تماشاگرش را به درجه‌‌ای بالا از سرگرمی می‌‌رساند.

پژمان خلیل‌زاده: عشق (۲۰۱۲، هانکه)

«عشق» هانکه یکی از آثار قرن بیست و یکم است که تا سالها مورد بازبینی و توجه قرار می‌گیرد. میشائیل هانکه با سبک منحصربفرد خود یک فضای کاملاً دو نفره با دو بازیگر بزرگ موج نو فرانسه یعنی ژان لویی ترینیتیان و امانوئل ریوا اثری می‌سازد که ما را به یاد همان آثار مدرنیستی دهه‌ی ۶۰ میلادی می‌اندازد.

فیلم سینمایی عشق

«عشق» در بنیانِ مضمونی و فرمیک خود با داشتن تمی درونی و پرداخت به یک رابطه‌ی الیناسیونی (از خودبیگانگی) بن‌بست یک عشق به پایان رسیده را به قالب سینما درمی‌آورد. گویی «عشق» پایان تمام عشق‌های رمانس است که دوربین بی‌رحم هانکه آن را با سانتی‌مانتال‌زدایی و حتی درام‌زدایی در فرماسیونی انفرادی به نمایش گذاشته است.

سکانس کشتن زن توسط مرد و نگاه خیره‌ی دوربین با گریز از pov یکی از ترسناک‌ترین و خیره‌کننده‌ترین صحنه‌هاست‌. انگار «هیروشیما عشق من» آلن رنه (با بازی ریوا) و «قرمز» کیشلوفسکی (با بازی ترینیتیان) در «عشق» هانکه به برزخی فردی و اگزیستانس می‌رسد که تمام آلام ما را به لرزه درآورده و حس سخت مزمن درونی مخاطب را می‌کاود.

۲
برچسب ها

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن