سینمای ایراننقد

نقد فیلم ابر بارانش گرفته؛ معجزه ای نیمه کاره!

فیلم ابر بارانش گرفته چهارمین فیلم بلند مجید برزگر در مقام کارگردان است که این روزها در سی‌ و‌ هشتمین جشنواره فیلم فجر نمایش داده می شود.

خلاصه مطلب

  • پرستاری که بیمار بی‌تحرکی که زجر می‌کشد را با اندوه می‌نگرد و با دیالوگ‌هایی دو پهلو قصد کمک به او را دارد.
  • شفاف بگویم، قواعد اختصاصی زیباشناسی این فیلم، مخاطب را محکوم می‌کند که اگر تاویلی خارج از عقاید زن بر اتونازی داشته باشد، ارزش فیلم را به شدت پایین بداند.
  • در «ابر بارانش گرفته» ریزه کاری‌هایی در قالب موتیف به عنوان زمینه، در اثر وجود ندارد.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

اول باید بدانیم این پرستار متفاوت، به مرگ بیماران قطع امید شده‌اش راضی است و عقایدی در راستای اتونازی دارد یا او کاملا به امید و ارزش زیستن حتی در ناامیدی مطلق و حتی در نیمه اول فیلم معتقد است؟ فیلم این نکته را به گونه‌ای در لفافه طرح می‌کند که به محض پایان اولین اکران و گفتگوهای جذاب مخاطبان بیرون سینما، کاملا این دو نگاه متضاد در اثر قابل تایید است.

عده‌ای می‌گویند سارا، در نیمه اول فیلم در مواجهه با بیماران قطع امید شده‌اش، پرستاری است معتقد به ادامه حیات که این با نگاه نگارنده این متن تا حدودی متفاوت است. چرا که فیلم با رویه‌ای شاعرانه سعی کرده است اتونازی را شفاف بیان نکند و با بیان فیلمیک، این اعتقاد را در نهاد زن به شکلی سایه‌وار نقش بزند. این پنهان کاری نمی‌تواند دلیلی بر عدم التزام ما به تاویل باشد، زیرا فیلمساز هیچگاه مقید به بیانی شفاف نیست و تنها با اتکا بر نشانه‌های درون متنی است که می‌توانیم خوانشی متفاوت داشته باشیم.

فیلم ابر بارانش گرفته

از نظر ساختار و از نظر نوع بیان بصری فیلم، می‌توان به ناامیدی از زندگیِ قطع امید شده اعتقاد داشت. پرستاری که بیمار بی‌تحرکی که زجر می‌کشد را با اندوه می‌نگرد و با دیالوگ‌هایی دو پهلو قصد کمک به او را دارد و می‌دانیم در این لحظات این کمک به بیماری که علم پزشکی او را مرده‌ای متحرک قلمداد می‌کند معنایی هم‌داستان با کمک به انسانی عادی ندارد. به عبارتی اینجا سینماست و ما آماده‌ایم معانی دوگانه کلمات و تصاویر و مفاهیم را بسازیم و درک کنیم. آنچنان که تیر خلاص زدن به یک اسب نیمه‌جان گرچه نامش کمک است اما معنی مرگ می‌دهد.

سارا پرستار نمونه فیلم، همزمان بیماری که پاهایش را بریده‌اند و حالا دست از غذا خوردن کشیده را با وجود اشد توهین‌هایش تحمل می‌کند و آنچنان سعی در احیای روحی‌اش دارد که نمی‌توان نیت او در ارزش نهادن بر حیات را نادیده گرفت. نماهایی پی‌درپی همچون ملاقات با بیمار زنده-مرده و دو تزریق آرام‌بخش و بعد پلانی درخشان از خلوت و جدالش با خود در انتهای یک راهرو در بیمارستان و قطع به ناله‌های خانواده که معنی مرگ بیمارشان را می‌دهد، همگی نشان از تحرک پرستار بر یاری رساندن بر بیمارانی دارد که همراهی در مرگ زودهنگام آن‌ها را در ذهن می‌پرود. یا جانمایی حضور یک بازرس در بیمارستان و هراس پرستار و سوال‌های چندباره‌اش از همکاران نیز دلیلی بر این ادعاست که او تفکری در راستای تیر خلاص دارد.

از نظر ساختار، فیلم بر دو نیمه است. اولی تردیدهای زن بر هستی و معجزه و نیمه دوم ایمان او بر امر فراواقع‌گرایانه. به همین دلیل است که در نیمه اول، بحث خودکشی نهنگ‌هاست و در نیمه دوم، بحث نهنگ صورتی که شمایلی نمادین از حق حیات و حظ بردن از زیست است. دیدن این نهنگ و شنای او نه به سمت ساحل، بلکه به افق دریا و لبخند پرستار نیز تکمیل‌کننده این معناست.

شفاف بگویم، قواعد اختصاصی زیباشناسی این فیلم، مخاطب را محکوم می‌کند که اگر تاویلی خارج از عقاید زن بر اتونازی داشته باشد، ارزش فیلم را به شدت پایین بداند. به عبارتی تنها با کشف بحث اتونازی است که بخش مهمی از ارزش‌گذاری فیلم مشخص می‌شود و شاید نمره پایین برخی مخاطبان به فیلم دلیلی باشد بر رد این تاویل.

برخلاف برخی نظرها، صحنه لیوان در فیلم «ابر بارانش گرفته» را سرقت نمی‌دانم. فیلم از نظر قاب‌بندی و شکل ارائه سینمایی‌اش فریاد می‌زند که این یک ادای دین به تارکوفسکی است. مشکل این است این ادای دین بی‌کارکرد است و فقط در حد یک امضا یا نشان از سوی فیلمساز در فیلم گنجانده شده. در حالی که ادای دین علاوه بر ارادت بر سینما باید در محصول کنونی، ایده‌ای را شامل شود.

با این خوانش از فیلم و اعتقاد داشتن بر اتونازی یا مرگ تحمیلی بر بیمار در ذهن پرستار، فیلم چالش دیگری را رقم می‌زند. اینکه امر سوبژکتیو ناگاه در فیلم مثل لوبیای سحرآمیز قد علم می‌کند. این شکل فرار از عینیت به ذهنیت را در فریادها و نجواهای برگمان دیده‌ایم وقتی خواهر مرده، بخشی از اسرار و حرف‌هایش را می‌گذارد برای بعد از مرگ. زنده می‌شود تا چیزهای نگفته را بگوید. این کاملا در دل فیلمنامه برگمان کارکرد ساختاری دارد و ما با دیدن این فیلم می‌گوییم «مرگ حائلی بود که نمی‌گذاشت اگنس حرف‌هایش را شفاف بزند پس منتظر ماند تا بمیرد.» اما در «ابر بارانش گرفته» ریزه‌کاری‌هایی در قالب موتیف به عنوان زمینه، در اثر وجود ندارد تا ما آرام آرام درون‌مایه فیلم، یعنی معجزه را بپذیریم. فیلم ناگهان تغییر حالت می‌دهد و ما را مجبور می‌کند تا جهان جدیدی در قبال فیلم بسازیم. این در حالی است که اتمسفر فیلم آن مقوله دیدنی و نادیدنی است که باید این کارایی را می‌داشت تا ما را با جهان جدید همسو کند.

این تغییرات ناگهانی آنچنان توی ذوق می‌زند که بی‌مقدمه در یک آن، خانواده‌ای که بارها و بارها شوق بازگشت به زندگی پدرشان را داشتند، درست در لحظاتی که پرستار به معجزه ایمان می‌آورد، آن‌ها به مرگ او فکر کنند. این تغییر مود به شدت متاثر از عدم پرداخت فیلمنامه و عدم توجه به زمینه‌های امر سوبژکتیو است.

اینجاست که لانگ تیک بی‌کارکرد می‌شود. نماهای طولانی، مملو از دیالوگ‌هایی که به شدت رئالیته بیان می‌شوند و به طور کل، شکل دوربین و کارگردانی و بازیگردانی، که ماهیت فیلم را به سمت عینیت سوق می‌دهد، به هیچ عنوان ما را آماده این رویداد نمی‌کند که در پایان، نهنگی صورتی را در دریای شمال بببنیم.

آن لیوان متحرک روی میز و آن نهنگ صورتی پایانی به جای اینکه در منطق ذهنی فیلم شکل بگیرند و شوکی ایجاد کنند که در نتیجه دریافت معنایی ما باشد، اکنون و در حالت کنونی، شوک‌آور هستند اما به دلیل نداشتن جایگاه در صورت فیلم.

۰
برچسب ها

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن