نقد فیلم جومانجی ساخته جو جانستون – بازی ترسناک

فیلم جومانجی - Jumanji اثری فانتزی ماجراجویی محصول سال ۱۹۹۵ به کارگردانی جو جانستون است که رابین ویلیامز، بانی هانت، کیرستن دانست و برادلی پیرز در آن به ایفای نقش پرداخته اند.

خلاصه مطلب

  • «جومانجی» به مانند بسیاری آثار سرگرم‌کننده‌ی دیگر مانند سری «ایندیانا جونز» و «ای تی» اسپیلبرگ و «بازگشت به آینده‌» رابرت زمکیس فیلمنامه‌ی آن چنان پر جزییات و دقیقی ندارد.
  • جانستون در تصویر کردن شخصیت‌ها از راه و رسم معمول و کلیشه‌ای در نمونه‌های معروف ژانر ماجراجویی استفاده می‌کند.
  • رابین ویلیامز به عنوان نقطه‌ی مثبت اساسی فیلم شخصیتی را تصویر می‌کند که هم سمپات بیننده می‌شود و هم "به اندازه‌ی کافی" پرداخت شده است.
  • بر خلاف شخصیت‌پردازی، جانستون در تصویر کردن جهان خیالی «جومانجی» و موانعی که بر سر شخصیت‌های اصلی قرار می‌گیرند چیره‌دستانه عمل می‌کند.
امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

احتمالا اکثر متولدین دهه‌ی شصت و هفتاد به شکل متفق‌القول «جومانجی» را یکی از خاطره‌انگیز‌ترین، دوست داشتنی‌ترین و به یادماندنی‌ترین فیلم‌های دوران کودکی‌شان بدانند. یک اثر خوش آب و رنگِ فانتزی که با وجود فیلمنامه‌ی نه چندان قرص و محکمش، به خاطر حال و هوای ماجراجویانه و سرخوشانه‌ی خود تجربه‌ی لذت بخشی را برای بینندگانش رقم می‌زند.

 «جومانجی» به مانند بسیاری آثار سرگرم‌کننده‌ی دیگر مانند سری «ایندیانا جونز» و «ای تی» اسپیلبرگ و «بازگشت به آینده‌» رابرت زمکیس فیلمنامه‌ی چنان پر جزییات و دقیقی ندارد. داستانش به شکلی سطحی سر هم بندی شده و روابط علی معلولی آن در پاره‌ای از موارد به درستی برقرار نشده‌اند. شخصیت‌های کودک و بزرگسال فیلم از سطح تیپ‌های مرسوم سینمای ماجرایی فراتر نمی‌روند و پرداخت آن‌ها عمق چندانی ندارد. با این وجود می‌توان از تماشای آن در حد خودش لذت برد و سرگرم شد.

فیلم جومانجی

جو جانستون فیلمساز با کمک فیلمنامه‌نویسانش در «جومانجی» موفق می‌شود با رهاسازی تخیلاتش به دنیایی دست یابد که باید آن را با منطق خودش سنجید. داستان فیلم بر محوریت یک بازی تخته‌ای خطرناک می‌چرخد که شروع آن تاوان عجیبی برای بازی‌کنندگانش دارد. آلن پریش (رابین ویلیامز) کودکی‌ست که از سوی هم‌سالانش مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و پدر خشک و مقرراتی‌مابش تصمیم دارد تا او را به مدرسه‌ای که همه‌ی خاندانش در آن جا تحصیل کرده‌اند بفرستد.

در یکی از روزها آلن بازی «جومانجی» را پیدا می‌کند و هنگامی که با دختر همسایه‌شان، سارا ویتل (بانی هانت)، بازی را شروع می‌کند، به داخل بازی کشیده می‌شود و ۲۶ سال در آن‌جا محبوس می‌شود. ۲۶ سال بعد دو کودک یتیم از خانواده‌ی شپرد به نام جودی و پیتر، با یافتن دوباره‌ی بازی در یک اتفاق آلن را آزاد می‌کنند.

فیلم جومانجی

کشش «جومانجی» برای مخاطب بیش از هر چیز به دلیل حال و هوای فانتزی و غریب آن است. فیلم نه مانند نمونه‌های خوب ژانر فانتزی مانند فرنچایز «هری پاتر» و یا «ارباب حلقه‌ها» منبع اقتباسی غنی و پر و پیمانی از لحاظ جهان داستانی دارد و نه به مانند آثار تیم برتون از جمله «ادوارد دست قیچی» و «سویینی تاد» و «چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی» از کارگردانی استادانه‌ای بهره می‌برد.

با این وجود هنگامی که جهان سرخوش و صمیمانه‌ای که جانستون در «جومانجی» به تصویر می‌کشد، با بازی مثل همیشه درخشان رابین ویلیامز ترکیب می‌شود، نتیجه اثری سرگرم‌کننده است که شاید اگر مانند آثار فوق‌الذکر، پرداخت عمیق‌تری داشت می‌توانست به عنوان یکی از نمونه‌های شاهکار ژانر فانتزی نام خود را در تاریخ سینما جاودانه کند.

جانستون به غیر از شخصیت آلن پریش در بقیه‌ی موارد در تصویر کردن شخصیت‌ها از راه و رسم معمول و کلیشه‌ای در نمونه‌های معروف ژانر ماجراجویی استفاده می‌کند. بچه‌های فیلم همان بچه‌های کنجکاو آثار ماجرایی هستند که ناخواسته وارد دنیایی غریب می‌شوند و حضور آن‌ها تنها بهانه‌ایست برای این که ما از دریچه‌ی چشم آن‌ها به جهان شگفت‌انگیز و پر راز و رمز قصه‌ها نگاه کنیم. چنین کودکانی بعدها نیز در آثار ماجرایی/فانتزی مانند «زاتورا» و «نارنیا» به وفور دیده شده و تبدیل به یکی از کلیشه‌های معروف شخصیت‌پردازی این دست آثار می‌شوند.

فیلم جومانجی

از سمت دیگر اما رابین ویلیامز به عنوان نقطه‌ی مثبت اساسی فیلم شخصیتی را تصویر می‌کند که هم سمپات بیننده می‌شود و هم “به اندازه‌ی کافی” پرداخت شده است. او پس از ۲۶ سال زندگی در اعماق جنگلِ جومانجی، همچون اصحاب کهف به دنیای مدرن باز می‌گردد و همین مسئله تقابل‌های جالب فیلم را رقم می‌زند. او برای پایان دادن به هرج و مرجی که بازی در جهان ایجاد کرده است، تصمیم می‌گیرد به بچه‌ها کمک کند تا بازی را به پایان برسانند و در این مسیر باید دوباره سارا، معشوق قدیمی‌اش را پیدا کند.

با وجود این که ویلیامز از بقیه‌ی شخصیت‌ها پرداخت مطلوب‌تری دارد اما او نیز در مقام قیاس با یک شخصیت‌پردازی ایده‌آل، فرسنگ‌ها از شکل درست آن فاصله دارد. برای مثال او که به ناگاه پس از ۲۶ سال به جهان حاضر بازگشته، به سرعت و در عرض چند دقیقه خود را به شرایط وقف می‌دهد و از قضا موتور محرکه‌ی گروه برای ادامه‌ی بازی می‌شود. با این حال در دنیای فانتزی «جومانجی» چنین مسائلی قابل چشم پوشی بوده و با منطق جهان داستانی توجیه‌پذیر می‌شوند.

فیلم جومانجی برخلاف شخصیت‌پردازی، جانستون در تصویر کردن جهان خیالی «جومانجی» و موانعی که بر سر شخصیت‌های اصلی قرار می‌گیرند چیره‌دستانه عمل کرده و از میمون‌هایی که همه چیز را به هم می‌ریزند گرفته تا شیر و پشه و گیاهانی که به دور پاها می‌پیچند – و ما را بیش از هر چیز یاد “تله‌ی شیطان” دنیای «هری پاتر و سنگ جادو» می‌اندازند –  همه و همه در برپایی جهان «جومانجی» نقش اساسی دارند.

با وجود تمام این موانع اما آنتاگونیست اصلی شکارچی‌ای ترسناک به نام ون‌ پلت است که در تمام طول فیلم سعی می‌کند رابین ویلیامز را شکار کند. به شکلی کنایی همان بازیگری که نقش پدر خشک و مقرراتی ویلیامز را بازی می‌کند، در شمایل شکارچی نیز ظاهر می‌شود و فیلمساز سعی کرده با این کار بار روانشناسی کوچکی به فیلمش اضافه کند و ترس‌های ناخودآگاه ویلیامز از پدرش را در قامت این شکارچی نشان دهد.

«جومانجی» فیلم عمیقی نیست. قصدش هم نبوده که عمیق باشد و پایبندی بیش از حدش به ژانر هم چنین اجازه‌ای به آن نمی‌دهد و اساسا مخاطبش هم به دنبال دیدن فیلمی عمیق نیست. با این وجود و با تمام مشکلات علی‌الخصوص فیلمنامه‌ای، «جومانجی» از یک خروار فیلم مشابهش که تحت تاثیر آن ساخته شدند فیلم بهتری است و حتی در سرگرم کردن کودکان امروزی – که ته جلوه‌های ویژه و دنیاهای خیالی را در آورده‌اند – بسیار موفق عمل ‌می‌کند.

۰
برچسب ها

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن