سینماگران

پرونده ویژه؛ تارانتینو و تلاش برای ایجاد زیبایی‌ شناسی لمپنی

کنار هم قرار دادن سه فیلم آخر تارانتینو می‌ تواند آیینه‌ ای در برابر ذات پست‌ مدرنیسم قرار بدهد و به شناخت بخشی از آنچه در دل جامعه آمریکا می‌ گذرد، کمک کند.

خلاصه مطلب

  • لمپنیسم در سه فیلم آخر تارانتینو به عنوان قاعده‌ای برای ملت‌سازی از جامعه آمریکا اصل مبنایی قرار می‌گیرد.
  • تارانتینو در فیلم آخرش همان حرفی را گفته است که دونالد ترامپ پس از جایزه گرفتن فیلم «انگل» از اسکار گفت.
  • در سینمای تارانتینو ایثار و حماسه وجود ندارد.

تارانتینو یکی از اصلی‌ترین نمادهای پست‌مدرنیسم در سینما به‌حساب می‌آید. پست‌مدرنیسم در ذات خود شورشی علیه نخبه‌گرایی و فرهنگ والا بود و از این جهت آن را می‌شود لحظه پیش از لومپنیسم یا چیزی در مجاورت یا حتی هم‌خانواده آن ‌دانست. تارانتینو یک سینه‌فیل بود که در ویدیوکلوپ کار می‌کرد.

او تحصیلات سینمایی ندارد و در عوض به عنوان یک سینه‌چاک سینما که هیجان‌پذیری از فیلم‌ها را در اعلا درجه‌اش تجربه کرده، توانست به شکلی حرفه‌ای و خاص، این هیجانات را شکل و شمایلی موجه بدهد و سبکی را ایجاد کند که هم تحسین نخبگان را در پی بیاورد و هم به دور از تکلف‌های نخبگان دوره مدرنیسم و دوره‌های پیش از آن که به «زجر روحی» ارزش زیبایی‌شناختی داده بودند، به «خشونت و هیجان» چنین جایگاهی را ببخشد. این یک بداعت شیرین و دوست‌داشتنی در سینما بود که در ابتدای راه تارانتینو را به پدیده‌ای صمیمی تبدیل می‌کرد؛ اما همسایگی پست‌مدرنیسم و لمپنیسم بالاخره نمود خود را در سینمای او هم نشان داد و این فیلمساز را در آخرین فیلمش به جایی رساند که نمایشی از یک نوع وطن‌پرستی عامیانه و ضددیگران باشد.

کوئنتین تارانتینو

فاشیسم آمریکایی تارانتینو که می‌شود حدس زد در جامعه او هم معادل‌هایی بین بعضی از عموم افراد دارد، سیاهان را بیگانه نمی‌داند و به عبارتی این افراد را به عنوان عناصری از ذات جامعه آمریکا پذیرفته است. همین باعث می‌شود که تارانتینو بعضی‌ها را درباره جهان‌بینی‌اش به اشتباه بیندازد.

او در دفاع از حق آزادی سیاه‌پوستان و برعلیه برده‌داری فیلم می‌سازد و در عین حال فیلم‌های مختلف دیگری هم می‌سازد که بسیاری از اروپاییان، به‌خصوص آلمانی‌ها را به‌شدت منفی نمایش می‌دهد. آخرین باری که تارانتینو تصویری مثبت از یک فرد غیرآمریکایی نشان داده بود، به فیلم «بیل را بکش» و استاد ژاپنی شمشیرساز مربوط می‌شود و حالا «روزی روزگاری در هالیوود» حتی ادای دینی که در آن فیلم به بروسلی، ستاره افسانه‌ای شرق دور کرده بود را پس می‌گیرد.

فاشیسم تارانتینویی حتی به رنگ پوست و نژاد انسان‌ها کاری ندارد بلکه ملاک ارزیابی درباره همه را تابعیت رسمی ایالات متحده و تبعیت از فرهنگ این کشور قرار می‌دهد. تنها با دانستن این فرمول می‌شود متعجب نشد از اینکه تارانتینو یک روز «جانگوی از بند گسسته» را می‌سازد و به برده‌ کردن سیاهان می‌تازد و روز دیگر در «روزی روزگاری در هالیوود»، از بروسلی گرفته تا رومن پولانسکی، هر عنصر غیرآمریکایی سینمای جهان را به هر شکل ممکن تمسخر و تحقیر می‌کند و حتی سوای از هجمه‌های مستقیم به سینمای ایتالیاُ شمایلی زشت از دختران این کشور را در مقابل آنچه که به (زیبایی آمریکایی) معروف شده است و کاراکتر شارون تیت با بازی مارگو رابی نماینده آن است، نشان می‌دهد.

کوئنتین تارانتینو

سه فیلم آخر تارانتینو یعنی «جانگوی از بند گسسته»، «هشت نفرت‌انگیز» و «روزی روزگاری در هالیوود»؛ در کنار هم می‌توانند غیر از نمایش تصویر تارانتینو متاخر و تارانتینویی که از نماد صداقت و پاکی علاقمندان بی‌مدعای سینما، کم‌کم به نماد وطن‌پرستی دیگرستیزانه آمریکایی تبدیل شود، آیینه‌ای دربرابر ذات پست‌مدرنیسم هم قرار بدهد و به شناخت بخشی از آنچه در دل جامعه آمریکا می‌گذرد، کمک کند.

جانگوی از بند گسسته

«جانگوی از بند گسسته» یکی از وسترنهای سیاه‌پوستی بود که ساخت‌شان در دوره ریاست‌جمهوری باراک اوباما باب شد. اگر ژانر وسترن روزگاری با تمام ظرفیت‌هایش علیه سرخپوست‌ها فضاسازی می‌کرد و به‌شدت حال و هوایی نژادپرستانه داشت، در این دوره اخیر همه چیز برعکس شد. وسترن‌های سرخپوستی اتفاقاً به دورانی تعلق داشتند که این ژانر جزو گونه‌های عامیانه و سطح‌پایین سینما به‌حساب می‌آمد و در عوض وسترن‌های سیاه‌پوستی که پس از موج نئووسترن در دهه ۹۰ میلادی به سینما آمدند، حال و هوایی روشنفکرانه داشتند.

فیلم جانگو

چیزی که در فیلم تارانتینو دیده می‌شود، بیشتر از بحث‌های نژادی بحثی ملیتی است. این فیلم نقدی به گذشته ایالات متحده و دوران تکوین آمریکا به مثابه یک ملت می‌زند. این که آیا آمریکا به واقع تبدیل به ملت شده است یا نه، بحثی دامنه‌دار است که پاسخ‌های متعددی به آن داده شده ولی به هر حال یک نکته مسلم، این است که مدافعان عنوان «ملت آمریکا»، دوران لغو برده‌داری و پیوستن تمام افرادی که در این پهنه جغرافیایی زندگی می‌کردند به شهروندان ایالات متحده را نقطه عطفی در تاریخچه تبدیل شدن جامعه آمریکا به ملت می‌دانند. لینکلن از این جهت برای آمریکایی‌ها اهمیت فراوانی دارد و حتی گریفیث هم نام فیلمی که درباره قتل او ساخته را گذاشته «تولد یک ملت» به هر حال تارانتینو در این فیلم گسسته شدن زنجیرهای بردگان سیاه را به عنوان بخش مهمی از روند تبدیل شدن جامعه آمریکا به ملت آمریکا مورد توجه قرار داده است.

این فیلم به همین دلیل چندان نتوانست احساساتی را در دفاع از سیاه‌پوستان آمریکا برانگیخته کند و چنانچه «دارودسته‌های نیویورکی» ساخته اسکورسیزی، نمایش‌دهنده نقطه عطف تاریخچه نیویورک و یک بخش اصلی و مهم از روند تکامل این شهر بود، «جانگوی از بند گسسته» هم چنین حکمی را در مورد کلیت ایالات متحده داشت و بیشتر یک نوع ابراز محبت به آمریکا بود تا مرثیه‌ای بر مظلومیت سیاهان.

هشت نفرت‌انگیز

تارانتینو بعد از «جانگوی از بند گسسته» بازهم وسترن ساخت و باز هم یک سیاهپوست را به کانون قصه‌اش آورد. اگر در فیلم قبلی، جانگو برده‌ای بود که ناگهان می‌فهمید استعدادی ذاتی و افسانه‌ای در تیراندازی دارد، این بار و در «هشت نفرت‌انگیز» تارنتینو یک سیاه‌پوست را در نقش «جایزه‌بگیر»، یعنی یکی از تیپ‌های مشهور وسترن که هیچ‌وقت سیاه‌پوستان نقش آن را بازی نمی‌کردند قرار داد.

فیلم هشت نفرت‌انگیز

البته سال بعد از «هشت نفرت‌انگیز»، آنتوان فوکوا، کارگردان سیاه‌پوست فیلم‌های مطرحی مثل «روز تعلیم» و «آرتورشاه»، وسترن «هفت دلاور» را ساخت و چنین جایگاهی را این بار با وجهی حماسی، باز هم به یک سیاه‌پوست داد که نقش آن را دنزل واشنگتن بازی ‌می‌کرد. «هفت دلاور» به نوعی پاسخ «هشت نفرت‌انگیز» تارانتینو بود. «هشت نفرت‌انگیز» ماجرای هشت آدم خبیث است که بر اثر سرمای شدید مجبور می‌شوند در یک کلبه دور جمع شوند. زمان اتفاقات فیلم مقداری بعد از زمانی است که «جانگوی از بند گسسته» در آن روایت شده بود.

این هشت نفر به نمادی از گذشته آمریکا تبدیل می‌شوند. البته نمادها در آثار تارانتینو مثل بعضی از فیلمسازان دیگر خیلی جنبه سمبلیک خودشان را برجسته نمی‌کنند و بیشتر القاءکننده یک حس و ایجاد کننده یک نگاه و برداشت هستند تا کدهایی که باید رمزگشایی شوند. فضای این فیلم تارانتینو همان است که در اولین فیلم‌هایش هم به شکل‌های دیگر دیده شده بود؛ رسمیت بخشیدن به فرهنگ لمپن‌ها و قاعده و قانون جنگل. این‌بار اما نکته اینجاست که چنین فرهنگی به عنوان ذات آمریکا رسمیت پیدا می‌کند و اگر «هفت دلاور» در واکنش به آن ساخته می‌شود، در حقیقت این واکنشی به خصوصیاتی مثل خودخواهی و منفعت‌طلبی فردی در این فرهنگ است.

فیلم جانگو

در فیلم‌های تارانتینو هیچ‌گاه ایثار و حماسه دیده نمی‌شود و او با این‌حال در سه فیلم اخیرش قویا روی ملت‌سازی از آمریکا بر اساس همین لمپنیسم تاکید کرده است. او اگرچه در ابتدای راه فیلمسازی‌اش به عنوان برآمدی از صدای محذوفان جامعه جلب توجه می‌کرد، اما ادامه در مسیرش راه به افراط برد و جوامع انسانی را نوع فن‌آوری شده‌ای از جنگل نشان داد که این حکم او درباره کشور آمریکا واکنش‌هایی را در خود این کشور به همراه داشت.

روزی روزگاری در هالیوود

سه فیلم آخر تارانتینو با فضای وسترن ارتباط دارند و اگر دو فیلم قبلی خودشان وسترن هستند، سومی درباره سینمای وسترن است. ژانر وسترن یکی از نمادهای شناخته‌شده کشور آمریکا و البته سیاهان این کشور است. تارانتینو در «روزی روزگاری در هالیوود» دوران اوج سینمای آمریکا را با نگاهی نوستالژیک به تصویر می‌کشد. او در این فیلم همان حرفی را زده است که دونالد ترامپ در واکنش به جایزه گرفتن فیلم کره‌ای «انگل» در مراسم اسکار گفت؛ (نقل مضمون)؛ «چرا به فیلم کره‌ای جایزه دادند، آن هم در حالی که ما این همه با کره مشکل اقتصادی داریم… نمی‌شود به روزهای اوج سینمای آمریکا برگردیم؟» و در اینجای صحبت‌هایش او حتی از دو فیلم کلاسیک هالیوود نام برد.

پشت صحنه روزی روزگاری در هالیوود

اگر ترامپ این حرف را پس از جایزه گرفتن «انگل» زد، تارانتینو پیش از اینکه کسی فیلم بونگ جون-هو را ببیند، به‌وجود آمدن چنین وضعی را به‌طور کل پیش‌بینی کرده بود و با ساختن این فیلم نسبت به آن واکنش نشان داد. از بروسلی تا رومن پولانسکی و حتی سینمای ایتالیا همه چیزهای غیر آمریکایی سینما در فیلم تارانتینو تمسخر و تحقیر می‌شوند و او حتی ابایی از این ندارد که واقعیت تاریخی را علناً جعل کند و در مقابل آمریکایی واقعی، آمریکایی را بسازد که دوست دارد تمام دنیا درباره‌اش این‌طور فکر کنند. این نوع تصویرسازی، از دیرباز دقیقاً وظیفه اصلی هالیوود به‌حساب می‌آمد.

کاری که تا سال‌ها و به‌خصوص در دوران جنگ سرد سینمای آمریکا با تمام توان انجام می‌داد، ساختن یک تصویر رؤیایی از این کشور بود. شارون تیت، همسر آمریکایی رومن پلانسکی را یک فرقه مذهبی افراطی در آمریکا کشته‌اند اما گذشته از جعلی که تارانتینو در تاریخ کرد و تیت را زنده نگه داشت، تحریف فاحش‌تر او نسبت دادن این اقدام به هیپی‌ها و مخالفان امپراتوری رسانه‌ای آمریکا بود. تارانتینو اقدام به قتل تیت را به کسانی نسبت می‌دهد که از فریب‌های تلویزیون و سینمای آمریکا بیزار و خسته شده‌اند و فیلمش هوادار همان سینما و تلویزیون است. این آمریکایی است که تارانتینو می‌خواهد نشان بدهد و جا بیاندازد.

روزی روزگاری در هالیوود

محمد علی کلی، بوکسور معروف مسلمان آمریکایی اصرار ویژه‌ای داشت که او را محمدعلی صدا بزنند نه کاسیوس. حتی درباره کلی مستندی ساخته شده با عنوان «نام محمد علی است» و روی تاکید نمادین کلی بر نام محمدعلی به عنوان عنصری هویت ‌بخش در شخصیت او تاکید می‌شود. کلی حتی یک بار جلوی دوربین خبرنگاران با مشت به استقبال یک حریفش می‌رود که هنگام ثبت‌نام برای مسابقه اصرار داشت او را با لج‌بازی کاسیوس صدا بزند و در هنگام مسابقه وقتی داشت همین حریف را ناک اوت می‌کرد، مشت نهایی را در حالی که فریاد می‌کشید «تکرار کن نام من محمدعلی است» به او زد.

شکی نیست که تارانتینو همه این‌ها را به خوبی می‌داند و در سکانس مبارزه بدلکار آمریکایی با بروسلی، مرد بدلکار به دفاع از بوکسور آمریکایی هنرپیشه زردپوست را به شکل تحقیرآمیزی کتک می‌زند و این درحالی است که بوکسور آمریکایی، کاسیوس کلی صدا زده می‌شود. عصاره‌ای از فاشیسم لمپنی تارانتینو را در همین سکانس می‌شود دید؛ تحقیر اسطوره شرقی بروسلی و کاسیاس خطاب کردن کسی که نمی‌خواست به قول خودش اسمی که اربابانش روی او گذاشته‌اند را داشته باشد.

۱
برچسب ها

همچنین بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن